![]() |
![]() |
|
|
تا اطلاع ثانوی با خودم خدافظی میکنم..
http://shabahang.mihanblog.ir/post/434
نگو که نمیدونی چی میگم ..
داستان کوتاه دختر يه پاسبون يه روز تو رختخوابش جيش کرد. ننه اش بچه رو کتک زد. پاسبونه اومد خونه ديد بچه داره زار زار گريه مي کنه. يه فصل زنش رو خونين و مالين کرد. همون شب دکتر دندانپزشک که داشت توي خيابون مي رفت برخورد کرد با همون پاسبانه که عصباني بود. پاسبونه از غيظش که با زنش دعوا کرده بود دکتره رو انداخت زندون. رئيس کارخونه که شب دندونش درد گرفته بود، صبح رفت سراغ دندونپزشک که دندونش رو بکشه، اما ديد مطب يارو بسته است. آخه دندانپزشک رو ديشب پاسبون گرفته بود. رفت کارخونه با دندون درد و چون دندونش درد مي کرد عصباني شد و سه تا کارگر رو اخراج کرد. کارگرها چون بيکار شده بودن دزد شدن و پاسبونه دزدها رو دستگير کرد و به همين خاطر بهش پاداش دادن، اون هم با پاداشي که گرفته بود واسه زنش النگو خريد. زنه هم که النگودار شده بود بچه اش رو ناز کرد و بهش گفت: ديگه سرجات جيش نکني ها!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مهر1387ساعت 17:16 توسط رويا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
علی ×× تنهایی من × مردشب میلاد مهدی آرش حسین و دوستان عاشقان مادر یکی مثه من سامان فرشته عزیز مهسا جون |
|
RSS
|